تبليغاتX
همایون شجریان

» پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388، ساعت 19:30

۳۱ اردیبهشت ۱۳۵۴

های دنیا! گوش کن لالایی مادر آواز را
های آسمان! بتابان بر دلت صفای خورشید نیم‌روز را
های زمین! برویان بر غمت خوشه‌ی گل‌های نوروز را
که امروز فصل رویش جوانه‌های امید است.
فصل پویش ترانه‌های سرزمین تو،
فصل طلوع رنگ‌های یک‌رنگی،
فصل دل‌انگیز غروب دلتنگی...

های گوشواره‌ها! بیاویزید بر گوش ترانه‌سرایان، خبر خوش امروز را
های گهواره‌ها! بیارایید از مهر، آغوش مادران مهرورز را
های ستاره‌ها! بچینید از آسمان، تاریکی شب جان‌سوز را
که امشب ضیافت کودکانه‌ای در پیش است.
کسی سر بر می‌کشد و می‌بالد.
کسی که خروش امواج عاشقانه‌ی غزل است.
کسی که یادگار همیشه ماندگار ناله‌های مرغ سحر است...

با «نسیم وصل» می‌آید

خواهند که «چکاوک» بنامندش، اما «سایه» آهسته می‌سراید: «همایون»

«ناشکیبا» قد می‌کشد

و خاطرات کودکانه‌اش را در پس نت‌ها نهان می‌کند؛ جثه‌ی کوچکش را در پشت پوسته‌ی تنبک نهان‌تر. عشق و مهرورزی را از مادر به ارث می‌برد. در محضر پدر «آهنگ وفا» می‌آموزد و در مکتب اساتید بالندگی را به اوج می‌رساند. جای خالی تنبک‌اش را ضربه‌ی انگشتان کوچک‌اش بر میز و صندلی‌های مدرسه پر می‌کند. اما معلم عصبانی می‌شود. معلم او را نمی‌فهمد. معلم او را نمی‌شناسد. معلم از آینده‌اش بی‌خبر است. به حساب شیطنت کودکانه، دست‌هایش را بالا می‌برد و معلم با چوب‌دستی کف دستان او را خط‌خطی می‌کند.

از «شوق دوست» می‌گوید

سال‌ها می‌گذرد و او در عنفوان جوانی زیر سایه‌ی پدر بر صحنه‌ی یکتای هنر گام می‌نهد. انگشتانی که روزی آسایش را از معلم و دور و بری‌ها گرفته بود، امروز اما با ریتمی دلنشین و نوایی خاطره‌انگیز بر پوسته‌ی نازک تنبک، پرواز را معنا می‌کند. معلمش پشیمان است. می‌گوید کاش آن‌قدر سخت نمی‌گرفتیم. کاش آن‌قدر اذیتش نمی‌کردیم. کاش آن وقت از آینده‌ی امروزش باخبر بودیم. با یادآوری آن روزها دل‌تنگ می‌شود؛ اما هر دو خوب می‌دانند که مهرشان به دل پابرجاست، و معلم نیز با خود عهد می‌بندد تا همراه خیل عظیم دوست‌داران، صف‌های طویل بلیت را به شکوه دیدن و شنیدن آواز و پرواز شاگرد کوچولویش به نظاره بنشیند.

«نقش خیال» در نقش رخ یار

در ۲۱ سالگی عاشق می‌شود و آشیانه‌ی عشقی بنا می‌کند که دوازده سال پس از آن، نازنین دخترش، یاسمین را در آغوش می‌گیرد تا با صدای بچه‌گانه‌ی او در آستانه‌ی ۳۳ سالگی، پدر بودن را احساس کند. و سرانجام روزی که چشم‌های امید، مدت‌های مدید، انتظارش را می‌کشید، با دلی شاد و لبی خندان و سیمایی پر غرور، دست در دستان «دستان»، با نوید آغاز استقلال هنری‌اش، رنگ‌ها را یک‌رنگ و قیژک کولی را کوک می‌کند و آهنگ اشتیاق دل دردمندش را از گرمای خورشید آرزویش نثار آن کس می‌کند که رو در رویش نشسته و این‌گونه ثمره‌ی تلاش‌های بی‌دریغش را ارج می‌نهد تا لبخند رضایت بر لبانش نقش بندد. آن‌گاه وقت آن می‌رسد تا جاودانه‌ترین «مرغ سحر» را با هم و در کنار هم به تصویر کشند.

«با ستاره‌ها» می‌درخشد

و در این میان کسی فریاد می‌زند: «درود بر همایون آواز ایران...»
کسی بی‌پرده صدایش می‌زند: «شاهزاده‌ی موسیقی ایرانی»
او که از آینده‌ی موسیقی در بیم و هراس است او را «امید موسیقی ملی» می‌نامد.
و کسی غزل‌وار می‌سرایدش که «به راستی صلت کدام قصیده‌ای؟»

«قیژک کولی» کوک است

از آن روز که نسیم وصل، هوای گریه را میهمان خلوت و تنهایی‌مان کرد، در اوج فریادهای ناشکیبایش همگام با شوق دوست، ما نیز غلام قامت آن لعبت قباپوشی می‌شویم که با طنین آوازش، نقش خیالش را در خاطرمان جاودانه ساخت؛ تا آنجا که در کرانه‌های شب، ما نیز با ستاره‌ها به‌یاد چشمان سیاهش گریان می‌شویم. نگارا! چه شبی بود آن شب که در مکتب استاد، رسم عاشقی آموخت و بیرق شب جدایی را بر فراز شهر آشوب به اهتزاز در آورد تا گلایه‌مند بخواند که طبیب درد بی‌درمان کدام است؟

«خورشید آرزو»! گرم‌تر بتاب

و اینک، امشب، ستاره‌های آسمان نیلگون و پر شراره‌ی کدامین دیار است که به میمنت حضور او در سی و چهارمین سالروز میلادش، روشن‌تر از همیشه می‌درخشد؟!

شازده کوچولو! نوایت همیشه مانا...

بالاترین Oyax Delicious Digg StumbleUpon Facebook FriendFeed Twitter Google Bookmarks Add This RSS Feed    بالای صفحه
دسته: نامه‌ی وارده | نویسنده: سهند سلطاندوست | کد مطلب: 194-6 | لینک ثابت |

» پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388، ساعت 0:30

طرح: بامداد فتوحی - اجرا: سهند سلطاندوست 

گام اول:

بعد از گذراندن دوران باصفای کودکی و مامان و بابا بازی کردن با دختر و پسرهای همسایه و دخترعمه و پسرخاله، وارد دبستان شد. از اون‌جایی که مادر و پدرش عجیب دوست داشتن «امیر پرویز» به هر ضرب و زوری که شده، حتماً یک روزی برای خودش نوازنده‌ی بزرگی بشه؛ از خروس‌خون صبح تا بوق سگ شب براش موسیقی اصیل و کلاسیک ایرانی پخش می‌کردن. باباش می‌گفت: «ببین امیر پرویزی جان بابا! ببین استاد حسین تهرانی چقده قشنگ تمبک می‌زنه... ریتم قطار رو گوش کن بابایی؛ انگاری خود قطار داره حرکت می‌کنه». ولی چه فایده؟ امیر پرویز زیاد تو نخ ریتم و قطار و این حرف‌ها نبود و به‌جاش سرش درد می‌کرد برای کتک‌کاری با دوستان مدرسه! راستش از اول هم دوست نداشت کسی ازش جلو بزنه. از اول هم دوست نداشت نمره‌ی کسی از اون بالاتر باشه... اون فقط و فقط دوست داشت که خودش سرگروه همه‌ی دوستاش باشه.

گام دوم:

کلاس چهارم دبستان بود که باباش تصمیم گرفت بچه‌اش رو به کلاس موسیقی بفرسته. براش کتاب و دفتر و دستک و ساز و خلاصه هر کوفت و زهرماری که لازم بود رو خرید. بهترین «استاد» زمانه رو هم با هزار خواهش و التماس و من بمیرم تو بمیری آورد تا امیر پرویز داستان ما یه کمی تلمذ کنه. استاد می‌گفت: «ببین پسر جون! تعریف سه‌مضراب اینه: سه مضراب نوعی چهارمضرابه که با حرکات سه دست راست و یه دست چپ نواخته میشه. فهمیدی؟!» امیر پرویز می‌گفت: «بله آقا! پس چهارمضراب هم نوعی سه‌مضرابه که با حرکات چهار دست راست و یه دست چپ نواخته میشه؛ درست گفتم آقا؟!» روزها یکی پس از دیگری سپری شد و امیر پرویز، پله‌های موسیقی و معرفت و انسانیت رو دو تا یکی با دنده‌ی معکوس طی می‌کرد. دوران راهنمایی او هم مثل دبستان سپری شد.

گام سوم:

بعد گذشت پنج سال از کلاس مشق موسیقی استاد «معین‌الدوله‌ی عیش‌آبادی»، امیر پرویز دید که ای بابا! چرا دست راستم کجه؟ چرا دست چپم نصف دست راستم قدرت نداره؟ چرا ریز پر همراه با حرکت مچ نمی‌تونم بزنم؟ چرا وقتی قطعه‌ای می‌شنوم ـ تازه اگه بشنوم ـ نمی‌تونم باهاش همراهی کنم؟ چرا هم‌کلاسی‌های نازنینم، مانی و کامی و سامی و فاطی، بهتر از من ساز می‌زنن؟ همه‌ی این چراها در ذهن امیر پرویز گوگولی ما مثل یه غده‌ی سرطانی بدخیم یا شاید هم غده‌ی خوش‌خیمی که با شیمی‌درمانی و هیچ دارویی خوب نمیشه ـ و حتی خود طرف رو هم نمی‌کشه و فقط باعث رنج و آزار دیگران میشه ـ به‌سرعت رشد و نمو کرد.

گام چهارم:

بعد از گذراندن دوران دبیرستان، امیر پرویز با آژان‌کشی در رشته‌ی «انگل‌شناسی معده و روده» در دانشگاه غیرانتفاعی پودمانی غیرحضوری شهرستان شهیدپرور تقی‌آباد قبول شد. دیگه امیر پرویز قصه‌ی ما برای خودش کسی شده بود، چند سالی بود کلاس موسیقی می‌رفت و ساز می‌زد (از ریشه‌ی زد و خورد) دانشگاهی می‌رفت (و از دم در دانشگاه برمی‌گشت) از همه مهم‌تر دوستان گوگولی‌مگولی مثل خودش پیدا کرده بود که خیلی خوب ساز رو می‌زدن.

گام پنجم:

امیر پرویز تا مقطع دکتری، رشته‌ی موردنیاز جامعه‌ی امروز ما یعنی همانا انگل‌شناسی معده و روده رو با گرایش حیوانات حیله‌گر و حشرات موذی ادامه داد و بسی در عرصه‌ی علمی کشور درخشید و شد دکتر هنرمند، استاد نوازنده‌ی سازساز، امیر پرویز دهلوند. آدمی با این همه القاب و عناوین که تریلی نمی‌تونه بکشه، خب معلومه دیگه عمراً کسی رو نمی‌شناسه.

گام ششم:

در یه اقدام ناگهانی معلم موسیقی خودش رو تغییر داد. بله، امیر پرویز بعد از این همه سال تازه کشف کرد که باید با کس دیگه‌ای موسیقی خودش رو متعالی کنه! معلم جدید او کسی نبود جز استاد «مهرعلی پشمینه‌باف»، استاد بلامنازع و به‌حق موسیقی. سابقه‌ی طولانی در کنسرت‌ها و آلبوم‌ها، همکاری با بزرگان موسیقی مملکت، تکنیکی‌ترین فرد عالم موسیقی. روزهای خوش امیر پرویز با استاد مهرعلی آغاز شد و امیر پرویز موفق شد بیشتر وقت مبارکش رو صرف غم‌خواری و مراقبت از استادش کنه. از خرید سبزی و پیاز سیب‌زمینی بگیر تا تعمیر چراغ‌خواب نوه‌ی استاد. گرفتاری‌ها و دلسوزی‌های بی‌چشمداشت شاگرد برای استاد جایی برای تمرین و مطالعه و تحقیق و این مزخرفات براش نمی‌ذاشت. و از همه بهتر دیگه دوستانی مثل مانی و کامی و سامی و فاطی نبودن که با رفتار و سازشون شکنجه‌اش بدن. با خبرنگاران، عکاسان، مطبوعات و خلاصه هر ننه‌قمری که یه گوشه‌ی این موسیقی نقشی داره، رفیق شد. با خبرگزاری‌های دیرنا، زودنا، زرنا، آش‌نا و سوپ‌نا، مصاحبه‌های مفصل دشمن‌شکن ترتیب داد. با گنده‌گان، کوچیکان، مدیران، عاشقان، بلندقدان و سبیل‌کلفتان موسیقی ساز رو زد. (از ریشه‌ی کوبوندن). با خیلی از اساتید محترم و محترمه عکس‌های نیم‌قد، تمام‌قد و وارونه و هنری گرفت. سرپرست گروه موسیقی «ایقاع‌کوبشان جوان و یاران» شد و کنسرت‌های مختلفی رو در ایران و سایر کشورهای جهان (از قبیل مالی، پاکستان، میانمار و ...) برگزار کرد. در جشنواره‌های شدیداً مهمی چون «ناز بتهوون» در اتریش و «بوی عطر گلابی» در فرانسه شرکت کرد و خلاصه...

گام هفتم:

به این ترتیب امیر پرویز داستان ما، کبوتر خوش‌بختی موسیقی ایرانی شد. باعث شهرت و آوازه‌ی موسیقی ایران شد و از همه‌چیز و همه‌کس در دنیا مهم‌تر، امیر پرویز موسیقی ایران، جهانی شد!

بالاترین Oyax Delicious Digg StumbleUpon Facebook FriendFeed Twitter Google Bookmarks Add This RSS Feed    بالای صفحه
دسته: طنز | نویسنده: بامداد فتوحی | کد مطلب: 193-12 | لینک ثابت |

» پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388، ساعت 2:56

تصویرسازی: سهند سلطاندوست

جرقه‌ی پرداختن به چنین موضوع نابی را «بامداد فتوحی» در ذهنم زد: شباهت‌های جالب‌توجه «محمد مایلی‌کهن» در عرصه‌ی فوتبال با «بهمن رجبی» در زمینه‌ی موسیقی. ممکن است شما هم پیرامون این شباهت اندیشیده و با کلیت این مقایسه موافق باشید. و نیز ممکن است این قیاس را مع‌الفارق بدانید و به‌کل تمایلی به ربط دادن این دو نفر به هم نداشته باشید. شاید هم اصلاً چندان شناختی از محمد مایلی‌کهن یا بهمن رجبی نداشته باشید. به‌هر حال، هر چه باشد و شما جزو هر یک از گروه‌های یادشده که باشید، شاید با خواندن این چند بند با من هم‌نظر شوید. در زیر و در چند پرده، تنها همسانی‌های این دو به‌گونه‌ای اشاره‌وار به‌تصویر کشیده شده و در نهایت قضاوت و نتیجه‌گیری به خواننده‌ی گرامی وانهاده می‌شود:

ستاره‌ستیزی با دست‌های خالی

محمد مایلی‌کهن همیشه یک ستاره‌ستیز تمام‌عیار بوده و محبوبیت دیگران را چندان برنتابیده است. چه دوازده سال پیش که در کسوت سرمربی تیم ملی فوتبال، بازیکنان محبوبی چون «خداداد عزیزی» و «علی دایی» را پیش خودش روی نیمکت می‌نشاند و «علی‌اصغر مدیرروستا» را روانه‌ی میدان می‌کرد و چه امروز که آشکارا و بی‌واهمه به جنگ «امیر قلعه‌نویی»، «افشین قطبی» و بقیه‌ی ستارگان می‌رود. او هرگز محبوبیت و مهم‌تر از آن مقبولیت چندانی نزد قاطبه‌ی اهالی فوتبال نداشته و خود نیز به این موضوع واقف است؛ چه اگر این‌طور نبود پاسخ روشنی به پرسش «عادل فردوسی‌پور» می‌داد که گفت: «آقای مایلی‌کهن! اگر مسابقه‌ی sms را راجع به شما می‌گذاشتیم، به‌نظرتان مردم چه نظری درباره‌ی شما داشتند؟»
بهمن رجبی هم ـ تا آنجا که ذهن خسته‌ی من یاری می‌دهد ـ همواره ضدستاره بوده و بالطبع به چشم یک «بدمن» نگریسته شده است. رجبی که جز نزد اطرافیان و شاگردان [فکری‌اش] هیچ‌گاه محبوب عامه‌ی اهالی موسیقی نبوده، از تمامی توان خود در جهت پایین کشیدن ستارگان پرطرف‌دار آسمان موسیقی استفاده کرده است. از یاد نمی‌بریم جنگ‌های لفظی پرشمار او را با غول‌های موسیقی امروز: «محمدرضا شجریان»، «محمدرضا لطفی»، «فرامرز پایور»، «ناصر فرهنگ‌فر»، «محمد اسماعیلی» و بسیاری دیگر را. درگیری‌های کلامی که معمولاً از سوی مخاطبانش با پاسخی روبه‌رو نشده و بی‌جواب مانده است.

کارخانه‌ی لقب‌سازی

همان‌گونه که مایلی‌کهن، علی دایی را «آقا قلدره»، «فیروز کریمی» را «دلقک و لوده»، قلعه‌نویی را «گروهبان قندلی و کوتوله» و حتی یکی از نمایندگان مجلس را «بی‌مقدار» خطاب می‌کند؛ بهمن رجبی هم با الفاظی نظیر «فری دست‌قشنگه»، «پرفسور»، «نابغه» و «کامی‌جون» به جنگ دشمنان فرضی خودساخته‌اش می‌شتابد و یا به‌طعنه شجریان را «خاک پای مردم ایران» و لطفی را «پدرخوانده‌ی موسیقی ایرانی» می‌نامد.

خودزنی یا «موتوا قبل أن تموتوا»

مایلی‌کهن اخیراً در جمع گروهی از خبرنگاران به دیوانگی خود اقرار کرده و گفته: «من دیوانه‌ام، دیوانه‌ترم نکنید». او همچنین در بیانیه‌ی معروف دوم تا آنجا که توانست خودزنی کرد تا قبل از آنکه او را بکشند، خود به‌دست خویش مرده باشد. چنین کاری عادت همیشگی بهمن رجبی هم هست. او نامه‌ها و نوشته‌های پرتعدادش، را با ترجیع‌بند «آشغال‌کله‌ی نظام تمبک‌نوازی ایران» به‌پایان می‌برد. گرچه این رویه مخالفان را تا حدودی خلع‌سلاح می‌کند؛ اما شاید لطیفی مثل فیروز کریمی پیدا شود که بگوید: «کسی که خودش به دیوانگی‌اش اقرار می‌کند، باید به‌کمکش رفت و برایش قیم گرفت!»

بیانیه یا علف خرس؟!

هنوز چند هفته بیشتر از انتشار بیانیه‌های دوگانه‌ی حاج‌مایلی نگذشته است. بیانیه‌هایی که سونامی عجیبی را به‌راه انداخت و بازتاب گسترده‌ای در رسانه‌ها اعم از ورزشی و غیرورزشی داشت. بهمن رجبی هم با عادت بیانیه‌نویسی و نامه‌نگاری‌های آنچنانی بیگانه نیست. رجبی کوچک‌ترین فرصتی را برای بهره‌گیری از قلم تند و تیزش از کف نمی‌دهد. قلمی که حاصل چرخش آن بهت خوانندگان است. و این دو هرگز نگران تبعات زبان سرخ خویش نبوده و نیستند. زبان سرخی که در عرض فقط دو هفته مایلی‌کهن را از سرمربی‌گری تیم ملی ساقط کرد و مدت‌هاست بهمن رجبی را از سطح اول موسیقی دور نگه داشته است.

در جست‌وجوی موفقیت‌های فراموش شده یا یادش بخیر!

محمد مایلی‌کهن هنوز به تیم رؤیایی سال ۹۸ می‌بالد، هنوز از ۶تایی کردن کره و برد سه‌گله مقابل عربستان می‌گوید. بهمن رجبی هم مانند حاج‌مایلی با روزهای خوبش فاصله‌ای نجومی دارد و مدت‌هاست مشارکتی در خلق آثار شاخص موسیقایی نداشته است. همان‌طور که برای دیدن هنر مربی‌گری مایلی‌کهن باید به ده سال پیش برگشت ؛ برای شنیدن هنر تمبک‌نوازی رجبی هم باید به ۲۷ سال پیش و «سواران دشت امید» رجوع کرد. اما آیا موفقیت‌های گذشته ـ تازه اگر قبول کنیم، واقعاً موفقیتی در کار بوده ـ ضمانتی برای موفقیت امروز یک مربی یا موسیقی‌دان فراهم می‌آورد؟

خاستگاه جغرافیایی و خصایص قومی

محمد مایلی‌کهن و بهمن رجبی هر دو زاده‌ی ساحل دریای خزر هستند و نگارنده با توجه به نشست و برخاست‌های مستمری که با مردمان این خطه داشته و به گواه اندک خون گیلکی که هنوز در رگ‌هایش جاری است، بر حسب تجربه می‌داند که تندمزاجی و جسارت زبانی از ویژگی‌های جدانشدنی و ژنتیک اکثر اهالی این دیار است.

در شهر قحط‌الرجال نیست؟ هست!

خیلی سخت بتوان مقاله‌ای، مصاحبه‌ای یا احیاناً بیانیه‌ای یافت که در آن محمد مایلی‌کهن لب به ستایش کسی گشوده باشد. یا واقعاً قحط‌الرجال است و کسی پیدا نمی‌شود که باب طبع او واقع شود؛ یا غرورش اجازه‌ی مداحی به او نمی‌دهد. صرف‌نظر از «نادر فریادشیران»، یار غار مایلی‌کهن، احد الناسی از گزند نیش‌هایش در امان نیست. همین وضعیت عیناً برای بهمن رجبی هم صدق می‌کند. با این تفاوت جزئی که رجبی اندکی خطرناک‌تر است. او حتی ممکن است به نزدیک‌ترین کسانش هم رحم نکند و به‌عنوان مشت نمونه‌ی خروار، «فربد یداللهی»، شاگرد سابقاً نازنینش را هم از مکتب به بیرون پرتاب نماید! یداللهی که روزگاری موردتأیید تمام و کمال رجبی بود و با هم «گفت‌وگوی چپ و راست» می‌کردند، امروز مغضوب استاد سخت‌گیر است. حاج‌مایلی اما دست کم در برابر نادر فریادشیران خنجرش را غلاف می‌کند؛ اما رجبی با کسی تعارف ندارد.

ساده‌زیستی ؛ جبر یا اختیار؟

بهمن رجبی هنوز هم در خانه‌ای نسبتاً محقر حوالی میدان انقلاب تهران زندگی می‌کند. اطرافیانش نیک می‌دانند که او نسبت به هم‌قطارانش از مال دنیا هیچ ندارد. محمد مایلی‌کهن هم وقتی این اواخر به فدراسیون فوتبال احضار شده بود، با تاکسی خودش را به ساختمان گرانیتی خیابان سئول رساند. او در بانک، ته صف می‌ایستد و برای رفت‌وآمدهای شهری از بی‌آرتی و مترو استفاده می‌کند تا به‌قول خودش نفس مردم را احساس کند! نکته‌ی مهم اما این است که آیا آنها می‌توانستند؛ اگر می‌خواستند؟!

واکسن جامعه یا ماده‌ی شوینده

محمد مایلی‌کهن فکر می‌کند جامعه‌ی فوتبال ما ناپاک است. بهمن رجبی هم تقریباً همین نظر را در قبال جامعه‌ی موسیقی دارد. حاج مایلی می‌خواهد یک‌تنه در برابر همه‌ی آن ناپاکی‌ها قد علم کند. بهمن رجبی هم چنین قصدی دارد. در واقع هدف هر دو، فی‌نفسه پاک و ستودنی‌ست؛ اما هیچ یک وسیله‌ی مناسبی را برای چنین هدف بزرگی برنگزیده‌اند. مایلی با ادبیاتی سخیف و تأسف‌برانگیز به جنگ بی‌ادبی و لمپنیسم می‌رود و بهمن رجبی هم در خطابه‌های آتشینش ابایی از به‌کار بردن الفاظ رکیک و به‌قول خودش «دراز کردن» این و آن ندارد. این رویه به‌وضوح پارادوکسیکال و غیرقابل قبول است که شما با زبانی ناپاک، علیه ناپاکی قیام کنید. چه کسی‌ست که از تنفس در فضای آلوده لذت ببرد؟ چه کسی‌ست که زشتی‌ها را ببیند و به‌به چه‌چه کند؟ بله، همه‌ی ما از ناپاکی، از روابط پشت پرده و از کج‌رفتاری‌ها گریزانیم؛ اما نمی‌توانیم زیر پرچم کسانی بایستیم که گفتار و رفتارشان نشانی از افکارشان ندارد.

بالاترین Oyax Delicious Digg StumbleUpon Facebook FriendFeed Twitter Google Bookmarks Add This RSS Feed    بالای صفحه
دسته: مقاله | نویسنده: سهند سلطاندوست | کد مطلب: 192-9 | لینک ثابت |



دانلود موسیقی متن فیلم سینمایی «شهرآشوب»
هرگز ساز مشکاتیان را زمین نخواهم گذاشت/ سیامک آقایی
اثر جدید شجریان پسر با سازهای ابداعی پدر
گزارش تصویری از کنسرت استاد شجریان و گروه شهناز در آمستردام
گزارش تصویری از کنسرت استاد شجریان و گروه شهناز در زوریخ
گفت‌وگوی رادیو فرانسه با استاد محمدرضا شجریان
یادنامه‌ی پرویز مشکاتیان در روزنامه‌ی اعتماد
دوستان دستی که کار از دست رفت/ علی میرزایی
وداع مشکـاتیـان با آواز همــایــون
برای پرویز مشکاتیان...