
طرحی از سهند سلطاندوست
ویدئوی کوتاهی را بر مبنای همین طرح ببینید.
تصنیف مرغ سحر - تنظیم کُرال
از اجرای زنده در تالار وحدت، پاییز ۱۳۸۹
آهنگ: مرتضی نیداود | کلام: ملکالشعرای بهار
اجــرا: همایـون شجریـان و گروه «همنوازان حصار»
تنظیم برای کُر: علی قمصری
Download
Bit Rate: 192kbps
Size: 6.22 MB
لینک کمکی: 

از خلافآمدِ عادت بطلب کام...
نوشتهی سهند سلطاندوست

۱. درآمد
برخورد با یک کلیشهی [۱] ساده و کوچک به چند گونه میتواند باشد؟
در نگاه نخست، دو پاسخ بدیهی و آسان دمِ دست است: یکی میدان دادن به کلیشه و تمدید آن؛ دیگری از میدان به در کردن کلیشه و تحدید آن. یکی ایجابی و دیگری سلبی. اما آیا چارهی سومی هم ممکن و میّسر است؟ فرضاً آیا ممکن است کلیشهای که بنمایهاش عادت است، ضد خود را بزاید و به «خلافآمد عادت» بدل شود؟

۲. پیشینه
سالها میگذرد از آن لحظهای که محمدرضا شجریان در پایان یکی از کنسرتهایش با همان تهلهجهی آشنا و شیرین مشهدی گفت که به یاد مرتْضیخان نیداود، تصنیف «مرغ سحر» را میخواند. [+] بسیار روزها میگذرد از آن شبی که نطفهی یک کلیشهی شیرین و دلخواه بسته شد؛ ولی احتمالاً خود شجریان نیز در آن دم چنین نمیپنداشت که اجرای «مرغ سحر» رفته رفته تبدیل به مطالبهی ثابت تماشاگران در پایان همهی کنسرتهایش شود. بعدها درخواستِ «مرغ سحر» از سوی حاضران و اجابت هنرمندان در بسیاری از کنسرتهای دیگر هم اپیدمی شد. کار به جایی رسیده که این روزها، مردم بنا به پارهای دلایل فرامتنی _ که توضیحش از حوصله و محدودهی این نوشتار خارج است _ در خاتمهی هر اجرایی، داخل و خارج کشور، از شجریان و غیرشجریان، سنتی و جز آن، «مرغ سحر» را طلب میکنند تا ناله سر کند. [۲] البته که محمدرضا و همایون شجریان بیشترین طلبکار «مرغ سحر» را در آخر اجراهایشان پذیرایی میکنند، غالباً هم گریزی و گزیری ندارند، خواستگاران «مرغ سحر» هم به هیچ فند و ترفندی راضی نمیشوند، مگر شنفتن دگربارهی آن نغمهی جاودانهی نیداود. اصلاً بعضی به جد یا طنز میگویند عدهای کنسرت شجریانها را به هوای همان اختتامیهی جذاب به نظاره مینشینند! [۳]
شجریان بهیادماندنیترین «مرغ سحر» را با همخوانی همایون سال ۸۲ در برنامهی «همنوا با بم» آواز و پرواز داد. در سال ۸۴ هم در واپسین کنسرتش به همراهی علیزاده و کلهر، «مرغ سحر» را خواند. در مردادماه ۸۶، وقتی شجریان پس از مدتها با گروه «آوا» به صحنه رفت و کنسرت بزرگداشت سعدی را برگزار کرد، با همفکری سعید فرجپوری برنامهی دیگری را برای «بیز» در نظر گرفته بود: تصنیف طربانگیز «ساقیا» با شعری از مولانا. اما باز هم شنوندگان «مرغ سحر» خواستند و استاد اطاعت کرد. بیتردید خاصترین «مرغ سحر»ی که شجریانها خواندهاند، در شب پایانی کنسرت همایون و گروه «دستان» در تالار وزارت کشور بود، شبی که به حق میطلبید خوانده شود و شد. همان شبی که برق تالار، وسط اجرا، یک ساعت و اندی رفت و نیامد. همان شبی که همه جا تاریک بود، صحنه، پشت صحنه، جایگاه حاضران، لابی تالار و حتی محوطهی بیرون. هرچند آن سال، دولت سیاست جیرهبندی برق (!) را پیاده کرده و رسماً برنامهی خاموشی مطلق مناطق را تدوین و اعلام کرده بود؛ ولیکن قطع برق تالار وابسته به وزارت کشور، آن هم برای دو شب پیاپی وسط اجرا و پاسخگو نبودن سیستم برق اضطراری، بهقول شجریان بیشتر به «شیطنت» میمانست تا یک اتفاق غیرمترقبه. همین بغض سنگین، شجریان را که از قضا مهمان ویژهی آن شب بود واداشت که در پایان کنسرت پسر، با کت و شلوار و کراوات از سن بالا رود، برایش از آن صندلیهای مکعبی بیاورند، کنار همایون بنشیند و در فضایی ویژه و فراموشنشدنی با یک «مرغ سحر» نطلبیده، مراد حاضران را بدهد. در تمام اجراهای بعدی شجریان با گروه «شهناز» هم «مرغ سحر» به قوت خود باقی بود، هرچند مجید درخشانی یک مقدمهی کوتاه هم برایش نوشته بود تا کمی نو جلوه کند و بیننده هم غافلگیر شود. پس از فوت ناگهانی و دلخراش زندهیاد مشکاتیان، تصنیف ماندگار «رزم مشترک» هم به منوی «بیز» شجریان اضافه شد؛ اما مردم دستبردار نبودند و حسن ختام اصلی کنسرت از دید بسیاری از آنها در گرو نغمهی «مرغ سحر» بود.

نعره و عربدهی بادهگسارانی که از هر کنار و گوشهی سالن، مصرّانه «مرغ سحر مرغ سحر» سر میدهند همواره بوده، و گهگاه آنقدر به بانگ بلند و نخراشیده که موجبات خندهی حضار را فراهم آورده. هنگامیکه همایون شجریان در نخستین شب اجرایش در کنار «همنوازان حصار» در برج میلاد تهران، بهرغم پافشاری دوستدارانش «مرغ سحر» را نخواند، برای گروهی قابل هضم نبود و سبب تکدر خاطرشان شد. البته همان موقع از علی قمصری شنیدم که آن شب از آن موارد نادر طلسمشده بوده انگار، که شماری از عوامل دست به دست هم، حال و روز همایون و گروه را ناخوش کرده... به هر روی فردای آن شب و اجراهای سپسین همایون و «حصار» را حکایت دیگری بود.
۳. اشاره
شبی که از کنسرت همایون و «حصار» برگشتم، بیدرنگ قلم به دست گرفتم و شبهگزارشی نوشتم با عنوان «تبدیل کلیشه به غافلگیری». اما ماجرا چه بود؟ گویا سرانجام کسی راهی یافته بود که نه تن به تکرار صِرف کلیشه بدهد و طابق النعل بالنعلِ دیگران باشد، و نه اینکه کلاً از آن چشمپوشی کند. نه به ساز مخاطب برقصد، نه بیاعتنا به او ساز خودش را بزند. صدالبته اینجا مرزی باریک است و رمزی دارد. بندباز ماهر و خوشفکری میخواهد که روی این ریسمان نحیف و ظریف آکروباسی کند، بیآنکه تعادلش را از کف بدهد و به یک سو بلغزد و از همان ارتفاع سرنگون شود. [۴] دستکاری خاطرات جمعی تثبیتشده و دگرگونسازی سنتهای معمول، کار خطرناکیست. اکثر قریب به اتفاق ایرانیان، طی سالها، بارها «مرغ سحر» را در قالب همیشگیاش، با همان سازبندی، با همان اوج و فرودها، با همان سبک و سیاق دیرآشنا شنیدهاند، و تر و تازه در ویترین حافظهی شنیداریشان محفوظ دارند. حالا اینکه بیایید این نوستالژی همهگیر ملت را قلقلک بدهید یا سعی کنید لباسی نو (نمیگویم امروزی) به قامتش بدوزید یا به هر حیلتی بهگونهی متفاوتی، با طعم دیگری به ذائقهی خوگیر مخاطبتان بچشانید، چندان سهل نیست؛ پیشاپیش احتمال شکست خوردن شما بسیار قویست. اساساً یک ویژگی سلیقهای در خیلی از اهل موسیقی هست که علیالاغلب هر آهنگی را با همان تنظیم اولیهاش بیشتر میپسندند. حتی اگر هنرمند، تنظیم پیچیده و متکامل و خلاقهای از یک تصنیف یا ترانهی قدیمی خودش ارائه کند، باز هم برخی مخاطبان همان نسخهی اصل و بکر نخستین را در قیاس ترجیح میدهند. تجربهی بعضاً فضاحتبار پیشینیان و اطرافیان هم این هشدار را به آدم میدهد که سراغ جاودانهها نرود، یا اگر میرود رام و فرمانبر باشد و بکوشد کپی برابر اصلی تهیه و تنظیم کند و خود را مفت در معرض نقد و نارضایتی مخاطب قرار ندهد.

۴. ترجیع و تکمیل
برخورد با کلیشهی ساده و کوچک اجرای «مرغ سحر» در پایان کنسرتها به چند گونه میتواند باشد؟ دو راه آسان و بدیهی است.
یک: اصلاً اجازه ندهیم مخاطب لب تر کند، پیش از آنکه او تقاضا کند خودمان «مرغ سحر» را به او عرضه کنیم! احتمالاً هم موفق میشویم با یک وداع باشکوه و حماسی، او را راضی و شادمان، با خاطرهای خوش روانهی منزل کنیم. تلویحاً و ضمناً نه خودمان را جدی بگیریم، نه مخاطبمان را، نه کنسرت را... همان چیز که تو خواهیام.
دو: کاری نداشته باشیم به اینکه پسند و خورند مخاطب در آن لحظه چه هست، کار خودمان را بکنیم. او هر چقدر هم خویشتن خویش را جر داد و نعره زد و پا کوبید که «مرغ سحر مرغ سحر»، ما نهایتاً تبسمی ملیح خرج میکنیم، سپاس میگزاریم و رو به جمعیت میگوییم: «مرغ سحر دیگر تکراری شده، اگر اجازه بدهید _ مگر میتوانید اجازه ندهید؟ _ یک کار دیگر اجرا میکنیم که اتفاقاً خیلی هم بهتر از مرغ سحر است.»
سه: اما آیا راه سومی هم هست؟ به باور نگارنده، علی قمصری در دور اول کنسرتهایش با همایون شجریان اثبات کرد که بله، راه سومی هم هست. وانگهی مسئلهی چندان عجیب و غریبی هم نیست. ما از خواستهی مخاطب آگاهیم و به عادت سنتیاش واقفیم و نیک میدانیم که او خوش دارد این تصنیف را هزاران بار بشنود؛ از مختصات و اصول خودمان هم که شناخت داریم و از ورطهی تکرار گریزانیم. پس چرا خوانشی متفاوت، با امضای خودمان، با معیارهای زیباشناختی خودمان، بر اساس خواست مخاطبمان و نیز روش و منش خودمان به یادگار نگذاریم؟ چرا این کلیشهی گاه شیرین و گاه آزارنده را با درک و دریافتی نوین آینگی نکنیم؟ میتوانیم از کلیشه، غافلگیری بسازیم و موقعیت پارادوکسیکال هنری خلق کنیم. البته اگر از دغدغهاش برخوردار باشیم. تنظیم کُرال علی قمصری بر روی ساختهی مانای مرتضی نیداود، با زبان قالِ «بهار» که سالهاست زبان حال مردم است، زادهی یک ذوق و قریحه و شناخت و برداشت خلاق است.
۵. برخورد نزدیک از با نوع سوم
زمانیکه برای اولین بار آن «مرغ سحر» را شنیدم جا خوردم؛ فیالواقع در بدو امر اصلاً متوجه نشدم که قرار است «مرغ سحر» دیگرگونهای بشنوم. وقتی گروه پس از تشویق گرم مردم، به رسم مألوف کنسرتها سر جایشان برگشتند و نشستند، سازها را کنار گذاشتند. یادم هست مصباح قمصری آرشهی بمکمان عظیمالجثه را بیخیال شد و یک برگ کاغذ درآورد؛ که بعداً معلومم شد نُت آواهاییست که قرار است بستر پلیفونیک پشت صدای شجریان جوان را ببافد. گرچه هیچ یک از نوازندگان «حصار» خوانندهی حرفهای نبودند [۵]؛ قمصری برای تکتکشان خط نت جداگانهای نوشته بود. خودش، برادرش مصباح و حسین رضایینیا (باس)، سهراب پورناظری (تنور)، نوشین پاسدار (آلتو)، نگار خارکن (سوپرانو) و دیگر اعضای گروه هر یک به سهم خود صدای تکخوان همایون شجریان را رنگآمیزی و تقویت کردند.
همینجا یک پرانتز باز کنم و بگویم چندی قبل از این اجرا، اثری از علی قمصری منتشر شده بود با نام «تنیده در خطوط موازی». آخرین قطعهی آن مجموعه هم آهنگ کُرال عجیبغریب و جالبی بود به اسم «روشن و ناخوانا»، که بهقول خودِ قمصری «نقطه سر خطِ» آن آلبوم بود برای یک مجموعهی کُرال ایرانی در آینده (که البته هنوز ضبط نشده است). انگار ایجاد دگردیسی ساختاری در «مرغ سحر» بهدست قمصری، بیربط به آن تفکرات و ذهنیات نبوده و پیداست که این قضیه در آن مقطع زمانی، میدان طبعآزمایی آهنگساز بوده است.
خلاصه در این نسخهی «مرغ سحر» با یک کُر چندصدایی و مدرن طرف هستیم، بر پایه و در سایهی یک تصنیف قدیمی. یک کلیشهی نخنماشده در فرهنگ پرفورمنس موسیقی سنتی [۶]، دستمایهی خلق یک غافلگیری تمامعیار موسیقایی قرار گرفته؛ همان چیزی که در اصول و مبانی نقد ادبی و هنری، پدیدهی «آشناییزدایی» یا «غریبهگردانی» (Defamiliarization) نامیده میشود. [۷] در این اثر، دستِ کم دو فقره آشناییزدایی درشتنمود حس میشود. یکی در همان ابتدای قطعه است، که گروه کُر در سکوت سازها مقدمهچینی میکند و شنونده ابتدا به ساکن انتظار ندارد در پی آن آواهای مبهم و مرموز، نوای آشنای محبوبش سر برآورد. پس از سه دقیقه که صدای هیچ سازی به جز تولیدات حسابشدهی حنجرهها را نمیشنود، احتمالاً چنین میپندارد که این روند تا انتها به همین شکل حفظ خواهد شد، اما دومین رودست را وقتی میخورد که ناگهان در جایی که انتظارش را ندارد، پس از تعلیق کوتاهی بهطرز کوبندهای پرت میشود به همان فضای آشنا و صمیمی، و در واقع رجعت میکند به ورسیون اصلی «مرغ سحر»؛ به این ترتیب که در آفرینش آن پایانبندی شکوهمند و پُرشر و شور، یکبارگی سازها هم سهیم میشوند. و طرفه آنکه در اینجا بر خلاف معمول، انگار این سازها هستند که بر آوازهای جاری سوار میشوند، نه بالعکس.
چنانچه در جزئیات ریز شویم، درمییابیم حالت و لحن و حجم و رنگ صوتی گروه کُر در تناسب و ترکیب با متن و محتوای متناظر تنظیم شده است. جایی که کلام به مصوت بلند «آ» ختم میشود، یعنی در کلماتی مثل «را»، «در آ» و «سر آ»، قمصری فرصت را مغتنم دیده و جوری نوشته که کُر به زیباترین وجه ممکن آواز تکخوان را بهسوی بالا امتداد دهد. جالب اینجاست که لحن، حجم و رجیستر کُر هم در هر کدام به فراخور معنا متغیر است، یکجا حالتِ موصولی دارد و یکجای دیگر حالت آمرانه به خود میگیرد. وقتی سخن از «ظلم ظالم و جور صیاد» به میان میآید، بهوضوح چربش صدای باس و تنور افزوده میشود. من حتی احساس میکنم در پارهای موارد نُت کُر بر اساس یک کلمهی مشخص نوشته شده تا ایماژ تکمیل شود؛ فیالمثل همزمان که همایون میخواند «آشیانم داده بر باد»، صدای زوزهی باد میشنویم. حالا این بخش را نمیدانم تا چه میزان عامدانه بوده، یا اینکه شاید صرفاً تفسیر من باشد. وقتی در شعر ذکر مصیبت میرود، صداهای آن پشت هم آشفته و ترسان و منقطع میشود. گاهی حتی بین آنچه تکخوان میخواند با زمینهی کُر کنتراست هست، مثلاً هجاهای کوتاهِ «ـَ ـَ ـَ ـَ ـَت» در «طبیعت» روی هجای بلند «آ آ آ آ آ» مینشیند. وقتی سر صحبت از «اشک و قفس» باز میشود، از دینامیک صداهای آن زیر هم کاسته میشود، بافت زیرین خلوت شده و در فسردگی فرو میرود. پنداری خواننده هم در «این قفس»، در این فضای محزون و تیره و تار، در میان بازتاب هفترنگ صدایش از در و دیوار، به قیقولهای درمیغلتد. ترجمهی موسیقاییاش این است که در محاق «دکرشندو» خاموش میشود... ولی ناگهان از بستر میجهد و فریاد میزند که «تنگ و تار است»! و سرانجام زمانی شعله افروخته میشود که سکوت سرد سازها سرمیآید و از خواب برمیخیزند. از اینجا به بعد عجب اوج موّاجی میخواند همایون! اتفاقاً همین اواخر در جایی گفته بود «اگر شده رگ گردنم پاره شود، همهی فراز و نشیبها را اجرا میکنم»، این هم شاهدش. صدای سهراب هم الحق شیرین است، لااقل به مذاق من که چنین است. قمصری تمهید نوآورانهی خاصی برای نیمدقیقهی آخر مرغ سحرش نیندیشیده، لحظات آخر به همان فرم همیشگی پیش میرود. در حقیقت، همایون چنان بالا میرود که دیگر آن زمزمهها اگر باشند هم به گوش نمیرسند.
تا از قلم نیفتاده، این را هم بگویم که گوش ما ایرانیها از اول تنبل و بدعادت بار آمده و تعقیب خطوط جداگانهی صوتی برایمان دشوار شده است، پلیکُرال که جای خودش را دارد! این جمله را به منزلهی برتری ذاتی پلیفونی بر مونوفونی نگفتم، حرفم فقط این است که گوش موسیقایی ما آنقدر تکصدایی شنیده که هوش موسیقاییمان در قبال موسیقی چندصدایی ضعیف شده؛ وگرنه هر نگرشی در آهنگسازی بهجای خود محترم و شایسته است. قرارم با خودم این نیست که صرفاً مداحی کنم. اصلاً ممکن است عدهای ایراد بگیرند و بگویند که این تنظیم به دلشان نچسبیده و خوب از آب درنیامده _ به هر حال سلیقهشان است و محترم _ اما به نظرم باید تمییز و تمایز قائل شویم میانِ حوزهی نظر و میدان عمل. بنابراین حتی اگر بخواهیم در ارزشگذاری این اجرا سختگیر باشیم و به هر دلیلی ردّش کنیم، نمیتوانیم از دغدغهی پشتش غافل باشیم و از ایدهی خلاقش چشمپوشی کنیم.
۶. تکمله
آنچه رفت، تنها بازنمایی و کالبدشکافی یک مثال بود. طبیعتاً به عدد فکرهای خلاق و نوجو، راه هست برای رسیدن به خوانشی متفاوت از یک تصنیف قدیمی همچون «مرغ سحر». البته اینجا مسیر دوشاخه میشود. یک زمان هنرمند میخواهد اثری را صرفاً بازخوانی یا بازآفرینی کند، آنموقع از چارچوبههای خطی تخطی نمیکند و سعی میکند تا سرحد امکان به اصل اثر وفادار بماند. در فرهنگ موزیکال غربی هم این عمل رایج و مرسوم است و اصطلاحاً «کاور زدن/کردن» نامیده میشود. بدیهیست اگر کاور او از بهترین نمونهی پیشین، بهتر نیست؛ دست کم نباید از بدترین نمونهی پیشین بدتر باشد؛ وگرنه مرتکب کاری عبث و مفتضح شده! اما زمانی هم هست که هنرمند میخواهد با ابزارهایی که در اختیار دارد، ویرایشی جدید داشته باشد یا برداشت و خوانشی متفاوت ارائه بدهد، یا از اثری الهام بگیرد و سخن تازهی خودش را بگوید. اینجاست که عرصه برای ایدههایش فراخ است تا از بند سنتها و تنگنای تقلید وارهد.
جا دارد یادی کنم از ویدئوی مبتکرانهای که چندی پیش از عماد عامری منتشر شد. «مرغ سحر» در قالب آکاپلای [۸] که اتفاقاً به استاد محمدرضا شجریان تقدیم کرده بود. و نیز اشارهای کنم به اجرای محسن نامجو و گروه «کیوسک» از «مرغ سحر» در فرم راک. نمونهها بسیار است. فارغ از ارزشگذاری کیفی و قضاوتهای عمدتاً سلیقهای، این دست فعالیتهای خلاق هنری را باید جدی گرفت و حمایت کرد.
۷. ردّ الصدر الی العجز [۹] بدون شرح
حال برخورد با یک کلیشهی پیچیده و گسترده به چند گونه میتواند باشد؟! فتأمل جداً.

پانوشتها:
[۰] عنوان مطلب از حافظ وام گرفته شده است.
[۱] این تأکید را لازم میدانم: کاربرد پُرتواتر واژهی «کلیشه» در این نوشته، خالی از بار منفی آگراندیسمانشده و عاری از معنای سوء و موهن است. من هم معتقدم تصنیف «مرغ سحر» بسیار بسیار زیبا، کارآمد، خاطرهانگیز و جاودانه است و حتماً حائز دقایق و ظرایفی هست که اینچنین محبوبالقلوب گشته و کلیهی سلایق گوناگون آدمهایی از مجمعالجزایرهای متفاوت فرهنگی را ارضا میکند، در عین حال بر آنم که تکرار مکرر آن در خاتمهی همهی کنسرتها چونان «حشو قبیح» است و تدریجاً از حسن و لطفش میکاهد.
[۲] برایم مضحک بود که در پایان کنسرت «سیمرغ» هم عدهای از همایون «مرغ سحر» میخواستند. آخر داستان سیمرغ از شاهنامهی حکیم توس و فضای ویژهی آن قطعهی بلند حمید متبسم چه دخلی به «مرغ سحر» دارد، نمیدانم. اخیراً میشنوم این قضیه به بعضی کنسرتهای پاپ و تلفیقی هم سرایت کرده و جای «ای ایران» را گرفته!
[۳] در این وانفسا گزک به دستِ برخی عتیقههای زیرخاکی بیهودهگو هم میفتد که همین را پیرهن عثمان کنند و مدعی شوند در اجراهای موسیقی اصیل هیچ اتفاق تازه و خارقالعادهای رخ نمیدهد! مِنجمله یک خوانندهی دسته چندمی که چهار پنج سال پیش در ویژهنامهی نوروزی یکی از مجلات روشنفکری آن زمان، عقدهی کینآلودی را قلمی کرده بود. همان یگانه استاد آواز ایران، آن شیر بیشهی لبزنان، آن مرد اول نصفهشبهای تلویزیون، آن به دستش بلندگو و تریبون، آن مجلس گرمکن سیما، آن «شیدای زمانش» رو اعصاب ما.
[۴] تا دلتان بخواهد اجرای سست و خنک از «مرغ سحر» موجود است. بهتر است از کسی نامی نبریم، عاقلان دانند.
[۵] ناگفته نماند صدای لطیف سهراب پورناظری برای علاقهمندان گروه «شمس» آشناست. در همین تصنیف هم به خوبی از عهدهی خط آواز خودش برمیآید، خاصه آنجایی که «آه آتشین» را ادا میکند برای من بسیار دلنشین است. خوانندگی علی قمصری را هم یکبار از نزدیک در کنسرت خیریهی «رعد» شنیدم و شگفتزده شدم. خیلی خوب میخواند؛ حتی به نظرم جنس و جوهرهی صدایش نسبت به بعضی خوانندگان حرفهای قابلیت فزونتری دارد!
[۶] مرادم از «فرهنگ پرفورمنس موسیقی سنتی» مجموعهای از آداب و رسوم نانوشتهایست که این روزها در اکثر کنسرتها شاهدیم. اجرای «مرغ سحر» بهعنوان بیز هم یکی از آنهاست. مثال دیگری که میتوانم بیان کنم این است: مُد شده اکثر گروههایی که در ارکستراسیونشان ساز کوبهای دارند، در جهت ارضای قشری از مخاطبان، چند دقیقهای سولو به کوبهایها میدهند که گاهی کشدارتر هم میشود و حس کار را خراب میکند. کوبهاینواز هم آنقدر شلوغ میکند و تمپو را بالا میبرد و ژانگولر احضار میکند تا بالأخره کف و سوت تماشاچی را دربیاورد. یا مثلاً رفتن گروه به پشت صحنه در پایان اجرا، تشویق بیامان حاضران و متعاقباً برگشتن گروه برای اجرای قطعهای دیگر از قبیلِ همین آداب و سنن است، در حالیکه همه از پیش میدانند که هر اجرایی تتمهای دارد.
[۷] از نظر نحلهی شکلگرایان روس، آشناییزدایی از ارکانِ رکین آفرینش ناب هنریست. فرمالیستهای روس در تعریفهایشان این صنعت هنری را از ملزومات و واجبات مقولهی هنر میدانستند.
[۸] آکاپلای گونهی مدرنی از موسیقیست که حدوداً سی سال از زاده شدنش میگذرد. در این سبک از هیچ ساز عادی یا الکترونیکی استفاده نمیشود و حنجرهی خواننده عهدهدار خلق تمام اصوات است. در واقع، به حنجره بهعنوان یک ساز منعطف نگریسته میشود. البته این متفاوت از آن «آکاپلا»ست که در سنت موسیقی کُرال کلیسایی از مدتها پیش وجود داشته.
[۹] نامِ یکی از صنایع بدیع لفظی است، به این معنا که شاعر کلاسیک کلمه یا کلام ابتدای مصرع اول را در انتهای مصرع دوم تکرار کند. حافظ میگوید: «کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ / زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد». البته نیت بنده در این مقاله از بهکارگیری چنین موضوعی «معنوی» بوده، نه لفظی.

در همین زمینه:
- تکآهنگهای همایون شجریان {۱} دشت
- تکآهنگهای همایون شجریان {۲} راه بیپایان (ساز و آواز ماهور)
- تکآهنگهای همایون شجریان {۳} شب جدایی - نسخهی قدیمی
- تکآهنگهای همایون شجریان {۴} غم با طبیبان
- تکآهنگهای همایون شجریان {۵} دیدار شمس و مولانا
تکآهنگهای دیگر همایون شجریان که تاکنون بهطور رسمی در قالب آلبوم صوتی منتشر نشده است:
- تصنیف «نگارا»
- تصنیف «رسم عاشقی»
- تصانیف «ایران» و «خلیج پارس»
- موسیقی فیلم «شهرآشوب» (۴ قطعه)
- موسیقی فیلم «آتش سبز» (۲ قطعه)
- یادوارهی استاد پرویز مشکاتیان (۴ قطعه)
برچسبها: مرغ سحر،
همایون شجریان،
علی قمصری،
همنوازان حصار،
تکآهنگ