این گزارش توسط یکی از همراهان همیشگی وبلاگ همایون شجریان، سرکار خانم «فرحناز» ارسال شده است. با تشکر فراوان از ایشان بهخاطر نگاشتن این گزارش خواندنی ؛ با هم میخوانیم:

چند ماه است که انتظار میکشی. چند ماه است که میدانی استاد بیمار هستند و خبرهای سلامتیشان را لحظه به لحظه دنبال میکنی. بعد یکباره از آلبوم جدید، خبری میشنوی و میفهمی که استاد با گروه جدیدی به صحنه خواهد آمد. شب به شب اخبار کنسرت آمریکا و کانادا را پیگیری میکنی. «مرغ سحر»های جدید استاد را از اینترنت میگیری و... ناگهان خبری میخکوبت میکند: کنسرت استاد شجریان، پایان بهار و آغاز تابستان برگزار خواهد شد. با تلاشی که برای دیگران غیرقابل درک و گهگاه خندهآور است، بلیت میگیری و پرداخت میکنی و چشمت به جمال دلخواهش روشن میشود.
روز موعود فرا میرسد. از ترافیک خفقانآوری که میگفتند و انتظارش را داری، خبری نیست. روند آمد و شد اتومبیلها معقول است. دم در مطمئن میشوند که شنوندهی خوبی هستی و دوربین ـ و بعضاً بمب و اسلحه ـ همراهت نیست. میروی داخل سالن و مینشینی سرجایت. در حال و هوای خودت نشستهای که صدای دستها از بالکن به گوش میرسد. آنها زودتر استاد را میبینند. استاد موسیقی اصیل ایرانی پای بر صحنه مینهد. جمعیت هلهله سر دادهاند و صدای کفها به اوج میرسد. خسرو آواز ایران بر اریکهاش جلوس میکند. (نگاهت بهدنبال کسی میگردد که عادت کردهای همیشه پس از استاد ببینیاش. «همایون شجریان» که اینبار با پدر نیست.)
نواختن شروع میشود... صدای غالب سنتور است که بیداد میکند. با خودت میگویی خدا کند موبایلها را خاموش کرده باشند تا مانند شبهای گذشته نیازی به تذکر استاد نباشد. ناگهان نوازندهها از نواختن میایستند. استاد با «درخشانی» صحبت میکند و منتظر هستی که تذکر را بشنوی و دلدل میزنی که استاد عصبانی نشود. اما با لبخند زیبای استاد همهچیز از نو آغاز میشود.
نوازندهها یکدست هستند. هماهنگی و نواختنشان در اوج است. نه مثل شبهای پیش صدای ناهنجار میکروفنها گوشات را میآزرد و نه صدای نوازندهای خارج از ریتم گروه است. چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست... استاد تا نیمی از ساز و آواز را با سنتور میرود. تصنیف «چشم یاری» را میخواند و صدایش را به اوج میکشاند. دیگر بار باز میگردد و از شعر پیشین، ابیات باقیمانده را با همراهی عود میخواند. کمانچه و قیچکها هماهنگ و مسلط، استاد را همراهی میکنند.
تکنوازی نی شاهو عندلیبی را میشنوی، بیاختیار زمان و مکان فراموشت میشود. انگار در صحنه کسی جز او و استاد نمیماند. تصنیف «بادصبا» را انگار سالهاست شنیدهای. آنقدر خوب خوانده میشود که مات و زلزده به سن میمانی. باورت نمیشود که شعری با این ترتیب قوافی و وزن را بشود به این صلابت اجرا کرد.
در آواز «شوشتری»، سازهای کوبهای جان تازهای میگیرند ؛ اما مانده است تا نوای دف «رضایینیا» به وجدت آورد. تار درخشانی، استاد را به تنهایی همراهی میکند. آنقدر گروه را هماهنگ مییابی که بینظیر است. ساز و آواز را کمانچهی «سینا جهانآبادی» همراهی میکند تا برسد به:
کاشکی خاک بودمی در راه / تا مگر سایه بر من افکندی
چه کند بندهای که از دل و جان / نکند خدمت خداوندی
صدای استاد اوج میگیرد. دلت میلزرد که صدایش بگیرد ؛ اما اوج استاد، بر اوج است. صدای دف بلند و بلندتر میشود. بلندت میکند و میبردت به آسمان. «مولانا» هست و شعرش و نوای استاد. نیامده صدای دف تو را به سماع میخواند! رندان سلامت میکنند، جان را غلامت میکنند / مستی ز جامت میکنند، مستان سلامت میکنند... کل گروه نیممصراع آخر را همخوانی میکنند و برای نخستین بار صدای «مژگان شجریان» را هم میشنوی که بهدلیل تُن زنانهاش بهراحتی قابل تشخیص است و خوب هم میخواند.
تنفس ٣۵ دقیقهای، سالن را خالی میکند. استاد امیرخانی را میبینی. هنرپیشهها و مجسمهسازها و نقاشها. از خوانندهها «مختاباد» را میبینی که در کنار همسرش میایستد و عکس میاندازد. نوازندگان گروه پیشین استاد پیش چشمت میآیند که تکتک و دوتا دوتا در آمد و شدند. خانوادهی نزدیک او را میبینی که به پشت صحنه میروند و میآیند و...
قسمت دوم با ساز مجید درخشانی آغاز میشود. «شور»ش امشب همراهش هست! میزند و پای بر زمین میکوبد و پروازت میدهد. در آستین مرقع پیاله پنهان کن... صدای استاد کمی میگیرد اما تکنیکهای آوازیاش به یاریاش میشتابند! باز هم تکنوازی نی، کوتاه و اثرگذار.
با تصنیف «پیام نسیم» شجریان را بر فراز قلههای تصنیف فارسی میبینی. آنقدر قدرت دارد که انگار میکروفن شیءِ بیکاری بیش نیست! در میانهی شعر، پایین میخواند. آنقدر پایین که تنها از حنجرهی شجریان بزرگ بر میآید و بهیاد «هر دمی چون نی/ از دل نالان/ شکوهها دارم...» میافتی. تکنوازی سنتور هست و کمانچه و...
استاد اما به یکباره صدایش در اوج همراهیاش نمیکند! مکثی میکند و دوباره میخواند. نگاه نگران گروه را میبینی که بر استاد خیره میماند. اما تکرار میکند و تکرارش آنچنان بالاست که اگر نبودی و اجرای زنده هم نبود، مطمئن میشدی که خودت اشتباه کردهای. فکر میکنی واقعاً استاد در آستانهی هفتاد سالگی است؟ آیا اینچنین اوجی برای کسی که بهتازگی جراحی ریه کرده، امکانپذیر است؟! اوجگیری استاد تو را به سالهای سال خواندنش، مژده میدهد.
سرمست از صدای سازها، «آواز مثنوی» را میشنوی. بیش از بیست نفر از مسئولین و دلآوازیها را میبینی که میآیند و سر جاهاشان میایستند (البته برخی هم مینشینند!).
برنامه تمام میشود، خودت را آماده میکنی که مثل دیگر کنسرتهای استاد، ده دقیقهی تمام دست بزنی و درخواست کنی تا سیمرغ آواز ایران برایت «مرغ سحر» بخواند. استاد اما اینبار انگار خودش خواهان سر دادن ناله است. میدانی که از اوجخوانی خبری نیست ؛ اما غم صدای استاد همهچیز را از یادت میبرد. بیش از سه هزار نفر همراه استاد، دخترش و گروهش میخوانند:
ای خدا! ای فلک! ای طبیعت!
شام تاریک ما را سحر کن...
بیرون میآیی. هر که را میبینی نظری دارد. آنهایی که دو شب پیش، کنسرت بودهاند امشب را بسیار متفاوت میدانند. شور و حال استاد برای امشب چیز دیگری بود. حتی نسبت به پارسال. حتی با اینکه همایونِ استاد نبود و از همخوانیهای دلخواهشان هم خبری نه.
هنوز بر آسمان گام مینهی...
هنوز آوای آسمان در گوشت طنینانداز است و
هنوز
سرمست ساز ماهتاب اول تیرماه هستی.
حاشیهتر از حاشیه!
١. لباس اعضای گروه، شاد و ناهماهنگ بود. همان لباسهای پیشین نبود ؛ اما چندان تفاوتی هم نداشت!
٢. مژگان شجریان با همهی محدودیتهایی که داشت، لباس جالبتوجهی پوشیده بود. خانم گیتی حسابی (طراح لباس) فقط در این زمینه سلیقه به خرج داده بودند!
٣. آقایان حمیدرضا نوربخش و داریوش پیرنیاکان هم در سالن حضور داشتند.
٤. فیلمبردای صورت میگرفت و مانیتورها برای اولین بار پخش نسبتاً خوبی داشتند.
۵. چند عکاس هم دیده میشدند.
۶. هوای سالن هم نه گرم و نه سرد بود. حداقل در همکف اینگونه بود.
۷. آرامش مژگان شجریان خیرهکننده بود.
و بالاخره اینکه جای همایون شجریان در این کنسرت، خیلی خالی بود.