
جرقهی پرداختن به چنین موضوع نابی را «بامداد فتوحی» در ذهنم زد: شباهتهای جالبتوجه «محمد مایلیکهن» در عرصهی فوتبال با «بهمن رجبی» در زمینهی موسیقی. ممکن است شما هم پیرامون این شباهت اندیشیده و با کلیت این مقایسه موافق باشید. و نیز ممکن است این قیاس را معالفارق بدانید و بهکل تمایلی به ربط دادن این دو نفر به هم نداشته باشید. شاید هم اصلاً چندان شناختی از محمد مایلیکهن یا بهمن رجبی نداشته باشید. بههر حال، هر چه باشد و شما جزو هر یک از گروههای یادشده که باشید، شاید با خواندن این چند بند با من همنظر شوید. در زیر و در چند پرده، تنها همسانیهای این دو بهگونهای اشارهوار بهتصویر کشیده شده و در نهایت قضاوت و نتیجهگیری به خوانندهی گرامی وانهاده میشود:
ستارهستیزی با دستهای خالی
محمد مایلیکهن همیشه یک ستارهستیز تمامعیار بوده و محبوبیت دیگران را چندان برنتابیده است. چه دوازده سال پیش که در کسوت سرمربی تیم ملی فوتبال، بازیکنان محبوبی چون «خداداد عزیزی» و «علی دایی» را پیش خودش روی نیمکت مینشاند و «علیاصغر مدیرروستا» را روانهی میدان میکرد و چه امروز که آشکارا و بیواهمه به جنگ «امیر قلعهنویی»، «افشین قطبی» و بقیهی ستارگان میرود. او هرگز محبوبیت و مهمتر از آن مقبولیت چندانی نزد قاطبهی اهالی فوتبال نداشته و خود نیز به این موضوع واقف است؛ چه اگر اینطور نبود پاسخ روشنی به پرسش «عادل فردوسیپور» میداد که گفت: «آقای مایلیکهن! اگر مسابقهی sms را راجع به شما میگذاشتیم، بهنظرتان مردم چه نظری دربارهی شما داشتند؟»
بهمن رجبی هم ـ تا آنجا که ذهن خستهی من یاری میدهد ـ همواره ضدستاره بوده و بالطبع به چشم یک «بدمن» نگریسته شده است. رجبی که جز نزد اطرافیان و شاگردان [فکریاش] هیچگاه محبوب عامهی اهالی موسیقی نبوده، از تمامی توان خود در جهت پایین کشیدن ستارگان پرطرفدار آسمان موسیقی استفاده کرده است. از یاد نمیبریم جنگهای لفظی پرشمار او را با غولهای موسیقی امروز: «محمدرضا شجریان»، «محمدرضا لطفی»، «فرامرز پایور»، «ناصر فرهنگفر»، «محمد اسماعیلی» و بسیاری دیگر را. درگیریهای کلامی که معمولاً از سوی مخاطبانش با پاسخی روبهرو نشده و بیجواب مانده است.
کارخانهی لقبسازی
همانگونه که مایلیکهن، علی دایی را «آقا قلدره»، «فیروز کریمی» را «دلقک و لوده»، قلعهنویی را «گروهبان قندلی و کوتوله» و حتی یکی از نمایندگان مجلس را «بیمقدار» خطاب میکند؛ بهمن رجبی هم با الفاظی نظیر «فری دستقشنگه»، «پرفسور»، «نابغه» و «کامیجون» به جنگ دشمنان فرضی خودساختهاش میشتابد و یا بهطعنه شجریان را «خاک پای مردم ایران» و لطفی را «پدرخواندهی موسیقی ایرانی» مینامد.
خودزنی یا «موتوا قبل أن تموتوا»
مایلیکهن اخیراً در جمع گروهی از خبرنگاران به دیوانگی خود اقرار کرده و گفته: «من دیوانهام، دیوانهترم نکنید». او همچنین در بیانیهی معروف دوم تا آنجا که توانست خودزنی کرد تا قبل از آنکه او را بکشند، خود بهدست خویش مرده باشد. چنین کاری عادت همیشگی بهمن رجبی هم هست. او نامهها و نوشتههای پرتعدادش، را با ترجیعبند «آشغالکلهی نظام تمبکنوازی ایران» بهپایان میبرد. گرچه این رویه مخالفان را تا حدودی خلعسلاح میکند؛ اما شاید لطیفی مثل فیروز کریمی پیدا شود که بگوید: «کسی که خودش به دیوانگیاش اقرار میکند، باید بهکمکش رفت و برایش قیم گرفت!»
بیانیه یا علف خرس؟!
هنوز چند هفته بیشتر از انتشار بیانیههای دوگانهی حاجمایلی نگذشته است. بیانیههایی که سونامی عجیبی را بهراه انداخت و بازتاب گستردهای در رسانهها اعم از ورزشی و غیرورزشی داشت. بهمن رجبی هم با عادت بیانیهنویسی و نامهنگاریهای آنچنانی بیگانه نیست. رجبی کوچکترین فرصتی را برای بهرهگیری از قلم تند و تیزش از کف نمیدهد. قلمی که حاصل چرخش آن بهت خوانندگان است. و این دو هرگز نگران تبعات زبان سرخ خویش نبوده و نیستند. زبان سرخی که در عرض فقط دو هفته مایلیکهن را از سرمربیگری تیم ملی ساقط کرد و مدتهاست بهمن رجبی را از سطح اول موسیقی دور نگه داشته است.
در جستوجوی موفقیتهای فراموش شده یا یادش بخیر!
محمد مایلیکهن هنوز به تیم رؤیایی سال ۹۸ میبالد، هنوز از ۶تایی کردن کره و برد سهگله مقابل عربستان میگوید. بهمن رجبی هم مانند حاجمایلی با روزهای خوبش فاصلهای نجومی دارد و مدتهاست مشارکتی در خلق آثار شاخص موسیقایی نداشته است. همانطور که برای دیدن هنر مربیگری مایلیکهن باید به ده سال پیش برگشت ؛ برای شنیدن هنر تمبکنوازی رجبی هم باید به ۲۷ سال پیش و «سواران دشت امید» رجوع کرد. اما آیا موفقیتهای گذشته ـ تازه اگر قبول کنیم، واقعاً موفقیتی در کار بوده ـ ضمانتی برای موفقیت امروز یک مربی یا موسیقیدان فراهم میآورد؟
خاستگاه جغرافیایی و خصایص قومی
محمد مایلیکهن و بهمن رجبی هر دو زادهی ساحل دریای خزر هستند و نگارنده با توجه به نشست و برخاستهای مستمری که با مردمان این خطه داشته و به گواه اندک خون گیلکی که هنوز در رگهایش جاری است، بر حسب تجربه میداند که تندمزاجی و جسارت زبانی از ویژگیهای جدانشدنی و ژنتیک اکثر اهالی این دیار است.
در شهر قحطالرجال نیست؟ هست!
خیلی سخت بتوان مقالهای، مصاحبهای یا احیاناً بیانیهای یافت که در آن محمد مایلیکهن لب به ستایش کسی گشوده باشد. یا واقعاً قحطالرجال است و کسی پیدا نمیشود که باب طبع او واقع شود؛ یا غرورش اجازهی مداحی به او نمیدهد. صرفنظر از «نادر فریادشیران»، یار غار مایلیکهن، احد الناسی از گزند نیشهایش در امان نیست. همین وضعیت عیناً برای بهمن رجبی هم صدق میکند. با این تفاوت جزئی که رجبی اندکی خطرناکتر است. او حتی ممکن است به نزدیکترین کسانش هم رحم نکند و بهعنوان مشت نمونهی خروار، «فربد یداللهی»، شاگرد سابقاً نازنینش را هم از مکتب به بیرون پرتاب نماید! یداللهی که روزگاری موردتأیید تمام و کمال رجبی بود و با هم «گفتوگوی چپ و راست» میکردند، امروز مغضوب استاد سختگیر است. حاجمایلی اما دست کم در برابر نادر فریادشیران خنجرش را غلاف میکند؛ اما رجبی با کسی تعارف ندارد.
سادهزیستی ؛ جبر یا اختیار؟
بهمن رجبی هنوز هم در خانهای نسبتاً محقر حوالی میدان انقلاب تهران زندگی میکند. اطرافیانش نیک میدانند که او نسبت به همقطارانش از مال دنیا هیچ ندارد. محمد مایلیکهن هم وقتی این اواخر به فدراسیون فوتبال احضار شده بود، با تاکسی خودش را به ساختمان گرانیتی خیابان سئول رساند. او در بانک، ته صف میایستد و برای رفتوآمدهای شهری از بیآرتی و مترو استفاده میکند تا بهقول خودش نفس مردم را احساس کند! نکتهی مهم اما این است که آیا آنها میتوانستند؛ اگر میخواستند؟!
واکسن جامعه یا مادهی شوینده
محمد مایلیکهن فکر میکند جامعهی فوتبال ما ناپاک است. بهمن رجبی هم تقریباً همین نظر را در قبال جامعهی موسیقی دارد. حاج مایلی میخواهد یکتنه در برابر همهی آن ناپاکیها قد علم کند. بهمن رجبی هم چنین قصدی دارد. در واقع هدف هر دو، فینفسه پاک و ستودنیست؛ اما هیچ یک وسیلهی مناسبی را برای چنین هدف بزرگی برنگزیدهاند. مایلی با ادبیاتی سخیف و تأسفبرانگیز به جنگ بیادبی و لمپنیسم میرود و بهمن رجبی هم در خطابههای آتشینش ابایی از بهکار بردن الفاظ رکیک و بهقول خودش «دراز کردن» این و آن ندارد. این رویه بهوضوح پارادوکسیکال و غیرقابل قبول است که شما با زبانی ناپاک، علیه ناپاکی قیام کنید. چه کسیست که از تنفس در فضای آلوده لذت ببرد؟ چه کسیست که زشتیها را ببیند و بهبه چهچه کند؟ بله، همهی ما از ناپاکی، از روابط پشت پرده و از کجرفتاریها گریزانیم؛ اما نمیتوانیم زیر پرچم کسانی بایستیم که گفتار و رفتارشان نشانی از افکارشان ندارد.




















::





